|
عاشق كه شدم دنيا يه بادكنك بزرگ قرمز شد و هوا رفت انقدر بالا و بالاتر رفت كه به خورشيد چسبيد و تركيد حالا مواظبم دفعه بعد كه عاشق شدم يه نخ به سر دنيا ببندم كه خيلي بالا نره... آخه ، مي ترسم اين بار هم ، يا گمش كنم يا بتركه! (شل سيلور استاين)
با خودم قرار گذاشتم سراغ دلم نرم با دلت بري خطاست ، من خطا رو دوس ندارم وقتي که عاشق بودم ، بلا چه طعم خوشي داشت حالا که رها شدم ، پس بلا رو دوس ندارم يعني چي دوست دارم ، بي تو مي ميرم ، عزيزم نمي دونم چرا اين جمله ها رو دوس ندارم بايد آدم بشينه راس راسي زندگي کنه آدماي عاشق و مبتلا رو دوس ندارم خدا هر چي سر رام بود طعم خوشبختي نداشت نمي شه آخه بگم که خدا رو دوس ندارم ولي بنده هات نساختن با دلم تك تكشون اينكه جرمي نداره بنده ها رو دوس ندارم خورشيد و ستاره رو ، مهتاب و آسمونا رو ساحل و موج بلند دريا رو دوس ندارم همه عمرم توي سوختن واسه پروانه گذشت ولي بي رحمم و حتي شمعا رو دوس ندارم مي دوي مي شكننت ، نمي خوانت ، نمي رسي من به کي بگم که اين قانونا رو دوس ندارم زندگي رو شونه هام سنگيني مي کنه عجيب پس گناه من چيه که دنيا رو دوس ندارم دو سه سالي بود به عشق روياهام زنده بودم ديگه حتي رسيدن تو رؤيا رو دوس ندارم دلمو همه زدن يا بد مي شن يا که بدن خودمم بدم وليكن بدارو دوس ندارم به جاي اين همه حرفا چونكه باور بكنيد بذاريد بگم که ديگه ، زيبا رو دوس ندارم
تو كيستي ، كه من اينگونه ، بي تو بي تابم ؟
تقدیم به الهام عزیزم که عاشقانه دوستش دارم بعد ديدار تو تو مثل تو درياي تريني آبي و آرام و بي پايان نمي دانم چه بايد کرد با اين روح آشفته تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم و من هم يک کبوتر تشنه باران درمانم شبي يک شاخه نيلوفر به دست آبيت دادم تو مثل لحظه اي هستي که باران تازه مي گيرد تو مثل چشمه اشکي که از يک ابر مي بارد تمام آرزوهايم زماني سبز ميگردد
شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی
این عید باستان را به همه دوستان عزیزم که تا این مدت همراه من بودن و با نظراتشان دلگرمم نمودند تبریک میگویم سال نو مبارک
آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها یه شبی درخت به برگ گفت:کاش بمونی در کنارم آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم وقتی برگ درختو می دید داره از غصه میمیره ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد
آنجا که تو شکستی من هم شکستم تو مثل جامی بلورین پر صدا شکستی اما من همچون قلبی خسته پر از درد اینگونه شکستم و در آتش تهمت های تو سوختم به کدامین گناه!!!
تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلوده به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز، سالها هست كه در گوش من آرام، آرام خش خش گام تو تكرار كنان، ميدهد آزارم و من انديشه كنان غرق اين پندارم كه چرا، خانه كوچك ما سيب نداشت
یاد من باشد ٬هر چه پروانه که می افتد در آب٬
زود از آب درآرم. یاد من باشد کاری نکنم.که به قانون زمین برخورد. یاد من باشد فردا لب جوی٬حوله ام را هم با چوبه بشویم یاد من باشد تنها هستم. ماه بالای سر تنهایی است. * سهراب سپهری*
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه می گفت: می آید....من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست فرشتگان چشم به لبهایش دوختند... گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: " با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست" گنجشک گفت:لانه کوچکی داشتم آرمگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام تو همان را هم از من گرفتی... این توفان بی موقع چه بود؟؟؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیای تو را گرفته بود؟ و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی بر عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ت بود. خواب بودی باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت:و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.
کسي که عاشق شده است و کسي که تنها شخصي را دوست دارد تفاوت هائي است. نکات زير به شما کمک خواهند کرد تا اين تفاوت ها را درک کنيد :
آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن زسر دیشب از کف رفت فردا را نگر آخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه زود عشق دیرین گسسته تار و پود گر چه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود!!!! بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو تنها بس است....
خداوندا........ به ما قدرت بده تا چشمانمان هر چیزی را نبیند! گوشمان هر چیزی را نشنود! زبانمان بدون تامل و تفکر نگوید! و دلمان رخصت ورود به هر کسی را ندهد!
صبحی پاییزی اشکی چکید بر زمین اشکی از چشمانی کوچک صبح تمام شد و آن روز بود که برای اولین بار صبحی می دیدم هر چند تصویری نیست حال سالها گذشته و دوباره سالی بر سالهای زندگیم افزوده می شود می شنوم از همه سو می گویند تولدت مبارک ۲۰/آبان/۱۳۶۶ و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس... و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز... نقطه شروع هر سفر قدوم آغازین آن است و توشه هر سفر الزامی اجتناب ناپزیر برای ادامه آن. اما کدام مقصد را باید برگزید؟! و برای رسیدن به مقصود کدامین مسیر را باید برگزید؟! نقطه اوج مسیر راهی که خود نمیدانیم رو به کدام افقی روشن ما را هدایت می کند شروع زندگی است. آری ؟!!! زندگی امیدوارم در جشن کوچک من شرکت کنید و با نظراتتون بهترین هدیه را به من بدهید.
ای ستاره ها که بر فراز آسمان با نگاه خود اشاره گر نشسته ای ای ستاره ها که از ورای ابرها بر جهان ما نظاره گر نشسته اید ***** آری این منم که در دل سکوت شب نامه های عاشقانه پاره میکنم ای ستاره ها اگر به من مدد کنید دامن از غمش پر از ستاره می کنم ***** ای ستاره ها مگر شما هم آگهید از دو روئی و جفای ساکنان خاک کاین چنین به قلب آسمان نهان شدید ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک ***** من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست تا که کام او ز عشق خود روا کنم لعنت خدا به من اگر به جز جفا زین سپس به عاشقان با وفا کنم ***** ای ستاره ها که همچون قطره های اشک سر بدامن سیاه شب نهاده اید ای ستاره ها کز آن جهان جاودان روزنی به سوی این جهان گشاده اید ***** رفته است و مهرش از دلم نمی رود ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست؟؟؟ ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟؟؟ ***** ( فروغ فرخزاد)
زندگی راهی سرد اول غصه و درد من چقدر تاریکم و به دنبال نگاهی تازه که در آن بارش تنهایی و غم همچنان کوه صبور بتوان تکیه زدن من چقدر غمگینم وبه دنبال همان نور امید که بسازم از نو زندگی را روشن زندگی با امید همچنان فصل نو ایست که در آن عشق به سبزی درختان ماند به لطافت و به پاکی همان قطره ی باران که ز ابر در بهاران بارید و چنان شست پلیدیها را که نگاهی تازه راه مرا روشن کرد و به آن راه یخی، گرمی داد (م.یاس)
تا در این دهر دیده کردم باز هر چه بر من زمانه می ازود همچو جان در میان سینه نشست هر نفس تازه روتر از پیش است *فریدون مشیری*
|
About![]()
زندگي چيدن سيبي است که يايد چيد و رفت Archivesمرداد 1388تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
هرچی می خوای بیا تو
|